درد به درد لحظه ها را می شمارم
باقی واژه ها را استفراغ میکنم
برای آفرینش شعری نو
که خیالش تمام قرصهای خواب را بیخواب کرده است
دلم خیال گونه میمیرد در تنگنای اندوه
و دیوانه وار نماز میبرد بر بی تابی موج
بر آرامش کوه
من گم شده ام
معصوم تر از شبنم در نگاه آفتاب
و تمام روز به رودخانه های موازی با ابرها دل سپرده ام
تا به رسم عادت دیرین
به روزهای نمناک امید بسته باشم
برای ظهور آرامش
در آغاز شکایت باد بر گیسوان نمناک شب بوها...
من فقط می نویسم از اضطرابهای درونم
هنوز هم
- چون زنان سرخپوست عاشق-
دلم گرد شعله های آتش قد میکشد
هر جور دلت میخواهد
معنایم کن
من همان کولی آواره در دشتم
شاید هم دختر اسکیموی غارنشین
و یا شاید هم پرنسسی که اسیر سرمای قصرهای بزرگ است
و خدای من همین نزدیکی هاست
همین جا!
و دستهای مهربانش به روی شانه هایم
اما تو هنوز هم
برای کشف رازها به آسمان دل بسته ای
این بار تو بنویس!!!
از این ویرانه های درد زده
که در آن تمام اعتبار من سه نقطه ی آواره است...
از رهگذری که فردا را در پی رد پای باران زده ای فراموش کرد
از – من –
که چگونه
در آواره گی نمناک خیابانهای پاریس
گم شده ام
در نگاه دخترک ژنده پوش گل فروش
که تبسم سالها
بر گوشه ی لبهای اناری اش خشکیده است
من
من
من
من زاده ی هماغوشی سرد پیکره های
عصر گوتیک هستم...
زمستان 88
کلمات کلیدی :هماغوشی،
گوتیک