Yakamoz

ای کاش شوکران ، شهامت من کو...؟

شبی  شبیه همین که زمهریر تلخی آنرا می سوزد

کمی آن طرف تر از کافی شاب آن سمت خیابان

میگذرم از ازدحام  دلگیر آن خیابان دلتنگ...

بوی دانهیل از میان شیشه نیمه باز با صدای موسیقی "راک" حالم را بهم میزند...

سیگاری آتش می زنم و گره میخورم به خیالت

چشمان مضطربم مدام زمان را می برسند

و خیال تو که هنوز هم میان حلقه های دود می رقصد

با آخرین پک محو میشود پشت همان پنجره

که  آخرین لبخندت را به آن چسباندی دیشب!

خیابان خالی میشود از عابرانی که بازو به بازوی هم میگذرند...

تمام مسیر بازگشت برایم میشود زخم روی زخم و دیگر هیچ نمیبینم...

تو میشوی محال همیشگی

 و قرار آخر دلم

که در هیچ کجای این جغرافیا به دیدار نمی رسد

آخرین نخ را آتش میزنم

و تمام انتظارم را می آویزم به شماره روی کاغذ مچاله شده داخل جیبم

که روزی در خیابانی دیگر

 قصه  تلخ امشب را برایم به تکرار زنده خواهد کرد...

کاش نمیدیدمش...

نوشته شده در ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در خیابانی شبیه همان که روزی عاشق شدیم

کمی آن طرف تر از مختصاتی که دیدار دوباره مان را برای همیشه  محال کردی

و گرمای دستانم را به دیوارهای بلند و بی احساس سپردی...

 

من دوباره عاشق شدم!!!

گویی رسم این خیابان ها همین است...!

 

 

                      ××××××××××××××××××××××××××××××

 

این روزها دوباره خیالت هجوم آورده بر وسعت دلتنگی هایم

 و من از سر این دلتنگی دوست  داشتنی

 تمام خاطراتت را

 نقش سقف اتاق کرده ام

و تمام وقت مثل مرده ای بی تحرک روی تخت می افتم

و خیره می شوم به آن همه تو و من

که تار و پودش فقط دلهره بود و دوست داشتن!

 یادت هست؟؟!

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

امروز صبح وقتی تازه وارد محل کارم شده بودم همکارم با عجله اومد و گفت نتیجه ارشد چی شد؟؟؟؟

من که فکر میکردم امروز عصر نتیجه میدن بی خبر از همه جا گفتم نمی دونم!!!!

تا اینکه به هر نحو ممکن تا الان سر کردم و سریع بعد از کار اومدم کافی نت

باورم نمیشه که بدون مطالعه به اجبار مامانم رفتم سر جلسه و .....

حالا مجاز به انتخاب رشتم!!!!!!!

نوشته شده در ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

هر یلدایی که بیاید

نگاه منتظرم به دنبال رد پای باران زده ای می گردد

که شب زنده دار همیشه ی  پاییز  است

و قرار است روزی به بهانه ی یلدایی بارانی برگردد...

 

                                                    یلدا مبارک

                                                یلدای89

نوشته شده در ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

چرا مادر امشب نفهمید گریسته ام

 و پدر طعم درد را در نفسهایم نخواند...!

نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

بر میگردم...

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

درد به درد لحظه ها را می شمارم

باقی واژه ها را استفراغ میکنم

برای آفرینش شعری نو

که خیالش تمام قرصهای خواب را بیخواب کرده است

 

 

 دلم  خیال گونه میمیرد در تنگنای اندوه

و دیوانه وار نماز میبرد بر بی تابی موج

بر آرامش کوه

 

من گم شده ام

 معصوم تر از شبنم در نگاه آفتاب

و تمام روز به رودخانه های موازی با ابرها دل سپرده ام

تا به رسم عادت دیرین

 به روزهای نمناک امید بسته باشم

برای ظهور آرامش

در آغاز شکایت باد بر گیسوان نمناک شب بوها...

 

من فقط می نویسم از اضطرابهای درونم

هنوز هم

- چون زنان سرخپوست عاشق-

دلم گرد شعله های آتش قد میکشد

 

هر جور دلت میخواهد

 معنایم کن

من همان کولی آواره در دشتم

شاید هم دختر اسکیموی غارنشین

و یا شاید هم پرنسسی که اسیر سرمای قصرهای بزرگ است

 

و خدای من همین نزدیکی هاست

همین جا!

و دستهای مهربانش به روی شانه هایم

اما تو هنوز هم

برای کشف رازها به آسمان دل بسته ای

 

این بار تو بنویس!!!

از این ویرانه های درد زده

که در آن تمام اعتبار من سه نقطه ی آواره است...

از رهگذری که فردا را در پی رد پای باران زده ای فراموش کرد

از – من –

که چگونه

در آواره گی نمناک خیابانهای پاریس

گم شده ام

در نگاه  دخترک ژنده پوش گل فروش

که تبسم سالها

 بر گوشه ی لبهای اناری اش خشکیده است

من

       من

             من

 

من زاده ی هماغوشی سرد پیکره های

عصر گوتیک هستم...

 

                                                              زمستان 88  

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

سکوتم گفتن تمام حرفهاست...

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

نمی دانی چه یلدای تاریکی در دلم می رقصد

پاییز تمام می شود و

من امشب و تمام یلداهای سالهای نیامده را

با دو فنجان قهوه ی تلخ،شعرهای ناتمام

 و فال حافظ

در کنارخاطراتت، تنها   صبح خواهم کرد...

                                                          یلدای 88

نوشته شده در ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()

بر گشتم

اما تلخ...

از کجا باید شروع کرد؟

درد دل که گفتنی نیست

قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست...!

نوشته شده در ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط Yakamoz نظرات ()


Design By : Pichak